+ الهي!!! نويسنده: نرگس(چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 2:3 عصر)
الهي !
تو خود گفتي:
به نام بخوانمت.
هر چند
که
اينجايي!!

+ خداحافظ نويسنده: نرگس(يکشنبه 2/4/1387 ساعت 6:50 عصر)


خداحافظ همين حالا
همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت سادست
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اينکه ببنديم دل به روياها
بدونيم بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ
خداحاف
همين حالا
خداحافظ

+ روز مرگ نويسنده: نرگس(دوشنبه 9/2/1387 ساعت 10:46 عصر)
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد
براي من مگري و مگو دريغ دريغ
به دوغ ديو درافتي دريغ آن باشد
جنازهام چو ببيني مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاري مگو وداع وداع
که گور پرده جمعيت جنان باشد
فروشدن چو بديدي برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد
تو را غروب نمايد ولي شروق بود
لحد چو حبس نمايد خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمين که نرست
چرا به دانه انسانت اين گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه يوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستي از اين سوي آن طرف بگشا
که هاي هوي تو در جو لامکان باشد

*ندونستي که بعد ازتو چراغ خونه خاموشه
آنقدر مرده ام که هيچ چيز نمي
تواند مردنم راثابت کند
وآنقدر از اين دنيا سيرم که روز مرگم را جشن ميگيرم
من تنها مي توانم آرزوي آمدنت را بکنم با اينکه ديگر طاقتي نمانده در انتظارت نمي توانم به سويت بيايم
حتي براي سقوط در گودال تاريک گور هم نمي توانم گامي بردارم
تنها پنجه مي سا يم و ناله ميزنم و فرو ميروم
کجايي مرگ؟
و بسياري بارها مي ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، اداي عشقي ست به زندگي، آنگونه که شايسته ي بودن است
من بارها مرده ام ، بارها ... دوست من ، دوست نديده ي من
+ دلتنگي نويسنده: نرگس(دوشنبه 2/2/1387 ساعت 10:17 عصر)
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميکنم و آرزو ميکنم که کاش
براي يک لحظه فقط يک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه کم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش کن اگر طاقت اشکهايم را نداري . در راه عشقي پاک تر و صادقانه تر،
زيرا که من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را که از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و کليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه کردم چه شبها که تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
کشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب که ديوانه وار دوستت دارم

+ پاسخ نويسنده: نرگس(جمعه 17/12/1386 ساعت 7:36 عصر)
پاسخ :
سلام
در جواب شما « دوست » بايد بگم اهل شهر غم و رهسپار جاده تنهايي . واسه کي فرق مي کنه که من اهل کجام ، از کجا اومدمو به کجا ميرم.من شايد همدرد شما باشم ولي فرقمون اينه که مسکين نيستم . من مسکينو نيازمند معني ميکنم «نيازمند نيستم» منظورم نياز به عشقه .تو اين دوره زمونه ميزانه دلتنگي و وزن علاقه آدما رو رنگ لباسو حجم جيبشون تعيين ميکنه . خيلي دلم مي خواد با اين همدرد مسکين بيشتر آشنا بشم .هيچ رد پايي از خودت نذاشتي .ببخش که دير جوابتو دادم .درگير يه سري مسائل بودم .اميدوارم دوباره بهم سر بزنيو يه نشوني از خودت بزاري . بازم از هم درديت ممنون .
«يا حق»
+ عشق کور نويسنده: نرگس(پنجشنبه 11/11/1386 ساعت 12:15 عصر)
دلم ديگه نمي نويسه ، دلم ديگه از دردهاي خودش نمي نويسه . قلمم اراده نداره ، قلمم جون نداره . انقدر از سردي نوشتم که انگشتام منجمد شده و من ديگه توان برداشتن قلم رو ندارم . نمي نويسم ، چه سودي داره که بنويسم ، هرکي اين نوشته هارو بخونه مي خنده ، کسي مثل من نيست ، دنياي من به رنگ ديگريه .
به دنبال رنگ قرمز عشق مي گشتم که دلم به هر رنگي آلوده شد . در ادغام رنگهاي زيباي خلقت بر دل پاک و بي آلايش من رنگ خاکستري زاده شد و تمام هستي منو فراگرفت ، من از سپيدي دل به خاکستر وجود رسيدم به رنگ مرگ . به دنبال کلمه زندگي بودم ولي به معني ياس رسيدم . مهر تنهايي به پيشونيم خورد تا تو اين جمعيت عاشق من از ديگران جدا باشم . آرزوهاي زيادي داشتم ، آرزوهايي که بر باد رفت . نه در دستم گنج قاروني دارم نه زير پام قالي سليماني .
دستهاي خالي مرا چه کسي در دست ميگيره ؟؟؟
قلمم نمي خواست بنويسه اما کلمات يکي يکي پشت سر هم آمدند و قلم هم واسطه اي بيش نبود . شايد يه قصه گفته باشم اما اين روايت يه درده ، شايد روايت يه عشق ، نه خوني ريخته شد و نه ظلمي در کار بود تنها مرگ آهسته اي بود براي من که دنيارو جور ديگه اي مي خواستم .
